عشق کار نازکان نرم نیست عشق کار پهلوانست ای پسر
هر کی او مر عاشقان را بنده شد خسرو و صاحب قرانست ای پسر
عشق را از کس مپرس از عشق پرس عشق ابر درفشانست ای پسر
ترجمانی منش محتاج نیست عشق خود را ترجمانست ای پسر
گر روی بر آسمان هفتمین عشق نیکونردبانست ای پسر
هر کجا که کاروانی می رود عشق قبله کاروانست ای پسر
این جهان از عشق تا نفریبدت کاین جهان از تو جهانست ای پسر
هین دهان بربند و خامش چون صدف کاین زبانت خصم جانست ای پسر
شمس تبریز آمد و جان شادمان چونک با شمسش قرانست ای پسر
1098
آمدم من بی دل و جان ای پسر رنگ من بین نقش برخوان ای پسر
نی غلط من نامدم تو آمدی در وجود بنده پنهان ای پسر
همچو زر یک لحظه در آتش بخند تا ببینی بخت خندان ای پسر
در خرابات دلم اندیشه هاست در هم افتاده چو مستان ای پسر
پای دار و شور مستان گوش دار در شکست و جست دربان ای پسر
آمدم و آوردمت آیینه ای روی بین و رو مگردان ای پسر
کفر من آیینه ایمان توست بنگر اندر کفر ایمان ای پسر
می زنم من نعره ها در خامشی آمدم خاموش گویان ای پسر
1099
ای نهاده بر سر زانو تو سر وز درون جان جمله باخبر
پیش چشمت سرکش روپوش نیست آفرین ها بر صفای آن بصر
بحر خونست ای صنم آن چشم نیست الحذر ای دل ز زخم آن نظر
در مژه او گر چه دل را مژده هاست الحذر ای عاشقان از وی حذر
او به زیر کاه آب خفته ست پا منه گستاخ ور نی رفت سر
خفته شکلی اصل هر بیدادیی تا ز خوابش تو نخسپی ای پسر
پاره خواهم کرد من جامه ز تو ای برادر پاره ای زین گرمتر
سرکه آشامی و گویی شهد کو دست تو در زهر و گویی کو شکر
برچسب:
نویسنده: mehri
تاريخ: چهارشنبه
8 خرداد
1392 ساعت: 4:04